|
سلام دوستان عزیز.
اول بابت اینکه دیر آیدیت کردم پوزش منو بپذیرید.
دوم از دوستانی که با نظراتشون و پیغامهایی که فرستاده بودند و منو شرمنده کردن تشکر میکنم. چون خیلی از دوستان منتظر ادامه ی این مطلب بودند این بار قسمت دوم و سوم رو با هم مینویسم که جبران بد قولیو کرده باشم. امیدوارم که لذت ببرید و بتونید استفاده ی کامل رو بکنید.

قسمت دوم و سوم
مدرسه خشت دوم دیوار بود
داستان زندگی پینک کمابیش با همان رنجها ادامه پیدا کرد. عقده های ناشی از زندگی با مادری شوهر مرده؛ معنای زنانگی را در ذهن پینک عوض کرده بود. و خیانت همسرش میتوانست دلایل کافی برای یک تصویر اژدها گونه از زن به وجود آورد.
-می دانستم که همانجا هستی و به تلفن جواب نمی دهی.
چه میشد به زن گفت؟
عقده ها انباشته میشد و همیشه یک اژدها مفهوم زن را در ذهن پینک نشان می داد. چاره ای جز غرق شدن وسط کثافت ها نداشت؛ توی مهمانی؛ در مجمع دوستداران راک و در خیابان که هزاران زن ولگرد ولو بودند و خیابان را به لجن میکشیدند.
برای پینک چه چیزی باقی مانده بود؟
دفتر شعرش؟ دستهایی که از فرط پیانو زدن باد کرده بود؟ همسری که رهایش کرده بود؟ پدری که تنها خاطره ای از او داشت؟ پیراهنی که جای سنجاق قاشقک نقره ای کوکائین بر آن باقی بود؟ علاقه اش به جیمی هندریکس گیتاریست؟ تلفنی که هیچگاه پاسخ نمیداد؟ یا کانالهای مزخرف تلویزیون؟
هیچ چیز برای پینک باقی نمانده بود.
پینک اول با صدای بلند فریاد کشید. بعد شیشه مربا را به طرف زن پرتاب کرد. بعد آباژور را از جایش کند و گیتار را وحشیانه به دیوار زد. بعد میز را بلند کرد و کوبید به آن طرف. بعد شیشه مشروب را انداخت به طرف دیوار. بعد عکسهایی که به دیوار آویزان است خرد میکند.وبعد تلویزیون را پرت میکند به بیرون و سرش را از شیشه بیرون میبرد و نعره میکشد. دستهای پینک زخمی شده و از آن خون میریزد.
زنش با سخنگوی گروه صلح طلبان روی هم ریخته و او را رها کرده بود. و همیشه تصویر یک خیانت پینک را آزار داده بود. وقتی هم که خواسته بود سراغ یک زن کثیف برود نتوانسته بود؛ نمیتوانست. تابن دندان خشمگین بود.
پینک پشت دیوار بلند و سختی مانده بود؛ پشت دیوار سخت و بلندی که دیگران برایش ساخته بودند. دیواری ساخته شده از عقده ها؛ از عقده نبودن پدر؛ از عقده تحقیر مدرسه؛ از عقده اژدها و از دیدن زن؛ و چشمهایی که مرگ و خیانت در آن پر شده بود.
همه چیز را در هم ریخته بود. و با احساسی پر از پوچی؛ با رخوتی سردو مایوس کننده چرخیده بود در خانه و خواسته بود هر چیزی را که بود دور و برش بچیند؛ مثل کودکی که اسباب بازی ها را در اتاقش می چیند تا حساب دارایی اش از دستش در نرود. چند اسکناس؛ دکمه ها؛ یک صدف دریایی؛ بدنه یک گیتار؛ چند قرص؛ بسته های سیگار؛ عکس زنش؛ یک پیچ گوشتی؛ قوطی خالی پپسی کولا؛ یک تلویزیون شکسته؛ چند مهره رنگین و ...
 
و بعد فکر کرد که این همه دارایی را چگونه میتواد بچیند؛ بهترین شکل چیست؟ این تمام زندگی اوست. آیا همین مجموعه حقیر ارزش ادامه دادن و ادامه یافتن را دارد؟ پینک میخواهد همه چیز را تمام کند؛ یک خودکشی در کمال آگاهی و شعور.
رو به روی آینه می ایستد و موهایش را کامل و با دقت میتراشد؛ صورتش بی حالت و بی روح است. قطره ای خون از گوشه ابرو؛ در میان کف صابون میچکد. حالا دیگر مثل یک سامورایی آماده (هاراگیری) است. بر میگردد و بر صندلی مینشیند. تلویزیون عصبی اش میکند؛ یه سخنرانی های سیاسی است؛ یا ورزش؛ یا فیلمهای مزخرف سینمایی؛ یا فیلمهای ژاپنی؛ یا سکس و کارتون و جنگ. جنگ و سیاستمدارها.
پینک بارها در رویاهایش بیمارستانی که پدر را به آن برده بودند جسته بود؛ بارها وارد سنگر شده بود؛ بارها پدر زخمی را زخمی و گرفتار دیده بود. پینک بارها و بارها خود را در میدان جنگ احساس کرده بود و دیده بوده که جسدها را آویخته و لخت روی زمین میکشند. در همان روزها که جنگ تمام شد و سربازها به خانه برگشتند و مردم در ایستگاه های راه آهن انتظار میکشیدند؛ منتظر پدر مانده بود. و صدای (ویرالین) در گوشش پیچیده بود که با آوازهای میهنی جوانان را به شرکت در جنگ تشویق میکرد. و به آنها وعده پیروزی میداد و میخواند: (( ما یکدیگر را در یک روز آفتابی ملاقات خواهیم کرد.))
چه به سرت آمد؟ چرا دیگر چیزی نمیگویی؟ سربازهای زنده بازگشتند و پدر نیامد. و خشت اولی برای دیوار پینک ساخته شد.
پینک در اتاق هتل بیهوش افتاده بود؛ در حالی که جوانها در محل اجرای (شو) منتظر او بودند. مدیر برنامه در را شکست و جسد پینک را بلند کرد. اوباید برای اجرای شو آماده میشد. یک سوزن؛ کمی اقدامات مراقبتی و چند دقیقه آشفتگی و بعد آماده شد تا روی سن برود.
پینک یک انبان پر از عقده های حل نشده است. و حالا بدش نمیآید که همه عقده ها را نشان بدهد و همه چیز را در هم بریزد.لباس سیاهش را میپوشد و بالای سن میرود. پرچم (چکش) همراه آنهاست. بدش نمیآید تمام شهر را با چکش هایش خرد کند. پینک با محافظانش و سگهایش و لباس سیاهش از راه میرسد. مثل تمام فاشیستها کودکی را از دست زنی میگیرد و او را در مقابل جمعیت می بوسد. همه او را تقدیس میکنند. مردم دستهایشان را به سوی او دراز میکنند. پینک شروع به خواندن میکند و بعد فریاد میکشد:
-توی جمعیت یه عده مشکوک هستن.
-کاکا سیاه ها و همجنس بازها.
-جهودها رو بگیرین.
-اون که زیر چراغ وایستاده؛ اونم بگیرین.
و مردم را به جان هم می اندازد. همه با عصبییت؛ مشکوکها را پیدا میکنند و دمار از روزگارشان در می آورند. پینک آواز میخواند. و طرفدارانش توی شهر راه میروند و به دنبال مشکوک های عوضی میگردند. سرو کله پلیس پیدا میشود.

محاکمه
از گناهان پینک نمیتوان گذشت. همه جمع میشوند تا گذشته را به او یادآوری کنند. مادرش معتقد است که در مورد او کوتاهی کرده است؛ نباید اجازه میداد تا او آزادی داشته باشد. نباید میگذاشت تا او با آدمهای ناباب این طرف و آن طرف برود. نباید ....
معلمش میگوید که کمی تنبیه بد نیست. باید اجازه میدادند تا او با شیوه ی خودش پسرک را ادب کند. و معتقد است همه این اتفاقات به خاطر هنرمندان نازک نارنجی و لوس است که لی لی بی لالای پسرک گذاشتند. زنش از رفتار او انتقاد میکند ولی حاظر است به یک فرصت بدهد. پینک محکوم میشود تا دیوارش را ویران کنند. و دیوارش را ویران میکنند.
دیوار؛ ویران میشود و بچه ها از خشت های آن دیوار تازه ای میسازند.

..... ادامه دارد |